سه شنبه, می 21, 2013

بایگانی دسته بندی ها : محمد سلمانی

اشتراک به خبردهی

عشق یعنی غزل – شعری از محمد سلمانی

Rose

عشق یعنی لطیف یعنی ابر عشق یعنی سکوت یعنی صبر عشق یعنی حیات یعنی نور عشق یعنی شفای دیدۀ کور عشق یعنی جوانه یعنی خاک عشق یعنی زلال یعنی پاک عشق یعنی چراغ سبز عبور عشق یعنی نگاه غنچه به نور عشق یعنی نهایت یک موج عشق یعنی گذر به نقطه اوج عشق یعنی نوای نالۀ نی عشق یعنی شبان ... بیشتر بخوانید »

آری از این‌همه تکرار بدم می‌آید – شعری از محمد سلمانی

tanhaii

مار از پونه، من از مار بدم می‌آید یعنی از عامل آزار بدم می‌آید  هم ازین هرزه علف‌های چمن بیزارم هم ز همسایگی خار بدم می‌آید کاش می‌شد بنویسم بزنم بر در باغ که من از این‌همه دیوار بدم می‌آید دوست دارم به ملاقات سپیدار روم ولی از مرد تبردار بدم می‌آید ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو ... بیشتر بخوانید »

چنان دشوار می دانم شب کوچ نگاهت را / که از آغاز پایان ترا در حال تمرینم – شعری از محمد سلمانی

Phoenix7

ببین در سطر سطر صفحۀ فالی که می بینم تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم ببین در فال «حافظ» خواجه با اندوه می گوید: که من هم انتهای راه را تاریک می بینم تو حالا هرچه می خواهی بگو حتی خرافاتی برای من که تآثیری ندارد ، هر چه ام اینم چنان دشوار می دانم شب کوچ نگاهت ... بیشتر بخوانید »

اقرار می كنم كه در اينجا بدون تو / حتي برای آه كشیدن هوا كم است – شعری از محمد سلمانی

Phoenix5

از ميوه درخت اساطيري پدر سيبي رسيده بود به دستش كه كال بود مي‌ريخت برگ‌هاي خزان ديده روي گل يعني خراب بر سر آباد مي‌وزيد شراب وسوسه در جان من مريز كه من هزار پنجره از حسرت گناه پرم با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست اي موج تنت منحني آبي دريا ... بیشتر بخوانید »

کاش زمانی که دلم می‌گرفت / از تو پری داشتم افسانه‌ای – شعری از محمد سلمانی

Phoenix3

کاش سری داشتم افسانه‌ای همسفری داشتم افسانه‌ای کاش که در لحظه‌ی بیچارگی چاره‌گری داشتم افسانه‌ای کاش به جای پدر خاکی‌ام ناپدری داشتم افسانه‌ای عشق سر سفره‌ی من می‌نشست ماحضری داشتم افسانه‌ای یا که ستم ریشه در اینجا نداشت یا تبری داشتم افسانه‌ای کاش زمانی که دلم می‌گرفت از تو پری داشتم افسانه‌ای بیشتر بخوانید »

تفنگ‌ها به‌ زمین، زنده باد آزادی / وعاشقانه هم‌آوا شدند سربازان – شعری از محمد سلمانی با اجرای مستان همای

phoenix

سپیده بود، زجا پا شدند سربازان چه باوقار مهیّا شدند سربازان خشاب‌های تهی، پر شدند پی‌درپی سپس روانه‌ی صحرا شدند سربازان سه جفت دشمن میهن، سه جفت اعدامی گروه آتش آن‌ها شدند سربازان «هدف گروه مقابل» چو گفت فرمانده کمی خمیده، کمی تا شدند سربازان کمی سکوت، کمی صبر، اندکی تردید همین‌که گوش به نجوا شدند سربازان صدای «ای وطن ... بیشتر بخوانید »

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را // فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست – شعری از محمد سلمانی

phoenix (2)

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باورکنید پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند می خورم به مرام پرندگان در عرف ما، سزای پریدن، تفنگ نیست با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما وقتی بیا که حوصلهٔ غنچه تنگ نیست در کارگاه رنگرزان دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست از بردگی مقام بلالی گرفته اند در مکتبی که ... بیشتر بخوانید »

اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود // پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم – شعری از محمد سلمانی

Phoenix-Bird1

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم از خودم غافلم اما به تو می اندیشم شب که مهتاب در آیینه ی من می رقصد می نشینم به تماشا ،به تو می اندیشم همه ی روز به تصویر تو می پردازم همه ی گریه ی شب را به تو می اندیشم چیستی ؟خواب وخیالی ؟سفری ؟خاطره ای ؟ که ... بیشتر بخوانید »

وقتی كه نيستی به خدا در ميان شهر// انگار با مجسمه ها حرف می زنم – شعری از محمد سلمانی

phoenix (4)

من با تو – با طبيب و دوا حرف می زنم با دست های سبز دعا حرف می زنم با شيشه های پنجره، با كوچه با حياط با خاطرات مانده به جا حرف می زنم می پرسم از كبوتر و می پرسم از كلاغ با اين پرندگان هوا حرف می زنم شايد بگيرم از تو سراغی، نشانه ای با كاروان ... بیشتر بخوانید »

ای گُل گمان مكن به شب جشن می روی / شايد به خاك مرده ای ارزانيت كنند – شعری از محمد سلمانی

phoenix

از باغ مي برند چراغانيت كنند تا كاج جشنهای زمستانيت كنند پوشيده اند جمع تو را ابرهاي تار تنها به اين بهانه كه بارانيت كنند يوسف به اين خلاصی از چاه دل مبند اين بار می برند كه زندانيت كنند ای گُل گمان مكن به شب جشن می روی شايد به خاك مرده ای ارزانيت كنند يك نقطه بيش فرق ... بیشتر بخوانید »

Scroll To Top
Descargar musica