عشق یعنی لطیف یعنی ابر عشق یعنی سکوت یعنی صبر عشق یعنی حیات یعنی نور عشق یعنی شفای دیدۀ کور عشق یعنی جوانه یعنی خاک عشق یعنی زلال یعنی پاک عشق یعنی چراغ سبز عبور عشق یعنی نگاه غنچه به نور عشق یعنی نهایت یک موج عشق یعنی گذر به نقطه اوج عشق یعنی نوای نالۀ نی عشق یعنی شبان ... بیشتر بخوانید »
بایگانی دسته بندی ها : محمد سلمانی
اشتراک به خبردهیآری از اینهمه تکرار بدم میآید – شعری از محمد سلمانی
مار از پونه، من از مار بدم میآید یعنی از عامل آزار بدم میآید هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم هم ز همسایگی خار بدم میآید کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ که من از اینهمه دیوار بدم میآید دوست دارم به ملاقات سپیدار روم ولی از مرد تبردار بدم میآید ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو ... بیشتر بخوانید »
چنان دشوار می دانم شب کوچ نگاهت را / که از آغاز پایان ترا در حال تمرینم – شعری از محمد سلمانی
ببین در سطر سطر صفحۀ فالی که می بینم تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم ببین در فال «حافظ» خواجه با اندوه می گوید: که من هم انتهای راه را تاریک می بینم تو حالا هرچه می خواهی بگو حتی خرافاتی برای من که تآثیری ندارد ، هر چه ام اینم چنان دشوار می دانم شب کوچ نگاهت ... بیشتر بخوانید »
اقرار می كنم كه در اينجا بدون تو / حتي برای آه كشیدن هوا كم است – شعری از محمد سلمانی
از ميوه درخت اساطيري پدر سيبي رسيده بود به دستش كه كال بود ميريخت برگهاي خزان ديده روي گل يعني خراب بر سر آباد ميوزيد شراب وسوسه در جان من مريز كه من هزار پنجره از حسرت گناه پرم با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست اي موج تنت منحني آبي دريا ... بیشتر بخوانید »
کاش زمانی که دلم میگرفت / از تو پری داشتم افسانهای – شعری از محمد سلمانی
کاش سری داشتم افسانهای همسفری داشتم افسانهای کاش که در لحظهی بیچارگی چارهگری داشتم افسانهای کاش به جای پدر خاکیام ناپدری داشتم افسانهای عشق سر سفرهی من مینشست ماحضری داشتم افسانهای یا که ستم ریشه در اینجا نداشت یا تبری داشتم افسانهای کاش زمانی که دلم میگرفت از تو پری داشتم افسانهای بیشتر بخوانید »
تفنگها به زمین، زنده باد آزادی / وعاشقانه همآوا شدند سربازان – شعری از محمد سلمانی با اجرای مستان همای
سپیده بود، زجا پا شدند سربازان چه باوقار مهیّا شدند سربازان خشابهای تهی، پر شدند پیدرپی سپس روانهی صحرا شدند سربازان سه جفت دشمن میهن، سه جفت اعدامی گروه آتش آنها شدند سربازان «هدف گروه مقابل» چو گفت فرمانده کمی خمیده، کمی تا شدند سربازان کمی سکوت، کمی صبر، اندکی تردید همینکه گوش به نجوا شدند سربازان صدای «ای وطن ... بیشتر بخوانید »
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را // فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست – شعری از محمد سلمانی
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باورکنید پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند می خورم به مرام پرندگان در عرف ما، سزای پریدن، تفنگ نیست با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما وقتی بیا که حوصلهٔ غنچه تنگ نیست در کارگاه رنگرزان دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست از بردگی مقام بلالی گرفته اند در مکتبی که ... بیشتر بخوانید »
اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود // پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم – شعری از محمد سلمانی
چند روزی است که تنها به تو می اندیشم از خودم غافلم اما به تو می اندیشم شب که مهتاب در آیینه ی من می رقصد می نشینم به تماشا ،به تو می اندیشم همه ی روز به تصویر تو می پردازم همه ی گریه ی شب را به تو می اندیشم چیستی ؟خواب وخیالی ؟سفری ؟خاطره ای ؟ که ... بیشتر بخوانید »
وقتی كه نيستی به خدا در ميان شهر// انگار با مجسمه ها حرف می زنم – شعری از محمد سلمانی
من با تو – با طبيب و دوا حرف می زنم با دست های سبز دعا حرف می زنم با شيشه های پنجره، با كوچه با حياط با خاطرات مانده به جا حرف می زنم می پرسم از كبوتر و می پرسم از كلاغ با اين پرندگان هوا حرف می زنم شايد بگيرم از تو سراغی، نشانه ای با كاروان ... بیشتر بخوانید »
ای گُل گمان مكن به شب جشن می روی / شايد به خاك مرده ای ارزانيت كنند – شعری از محمد سلمانی
از باغ مي برند چراغانيت كنند تا كاج جشنهای زمستانيت كنند پوشيده اند جمع تو را ابرهاي تار تنها به اين بهانه كه بارانيت كنند يوسف به اين خلاصی از چاه دل مبند اين بار می برند كه زندانيت كنند ای گُل گمان مكن به شب جشن می روی شايد به خاك مرده ای ارزانيت كنند يك نقطه بيش فرق ... بیشتر بخوانید »
آزادی خواهان مکانی برای آزادی خواهان