نویسنده: شیوا
از زمان آخرین خنده های بی غل و غش و واقعی ننه کلاغه مدتها گذشته بود.می خندید اما خنده هاش ظاهری بود و از سرعادت، نه دلخوشی. غمی بزرگ وجودشو به آتش می کشید. این روزها تنها دلخوشیش مرور خاطرات جوانیش بود، زمان هایی که کنار آقا کلاغه راحت و سبکبال و آزادانه پرواز می کردند. آخ که چقدر دلتنگ اون روزا بود!
از نشستن توی خونه و فکر و خیال کردن خسته شده بود تصمیم گرفت بره بیرون قدم بزنه و هوایی تازه کنه. قبلا همیشه از نوه هاش می خواست همراهیش کنند اما اینبار عجیب هوس تنهایی کرده بود. هنوز چند قدمی برنداشته بود که یک کلاغ موتوری با سرعت زیاد و با فاصله ی خیلی کمی از کنارش رد شد. از ترس تمام پرهاش سیخ شدند: هیـــــــی، چه خبرته جوون؟
ولی در کمال تعجب دید کلاغ موتوریه با دوستش دارن بلند بلند می خندن. خدا بگم چیکارت کنه جوون، سرگرمیت شده اذیت کردن من پیرزن؟!!!
چند دقیقه ای روی پله یکی از خونه های نزدیک نشست تا حالش سرجاش بیاد و بعد راه افتاد به سمت پارک نزدیک خونه چند قدم جلوتر جوجه کلاغ زیبایی رو دید که فال میفروخت. یک دسته گل رز هم کنارش، اما از شدت خستگی خوابش برده بود. هوا خیلی سرد بود، پرهای کوچیکشو دور خودش باز کرده بود تا گرم بشه. از بدن نحیفش معلوم بود که چقدر گرسنگی و تشنگی کشیده. ننه کلاغه روبروش نشست. هراسون چشماشو باز کرد و دستاش رو پشتش قایم کرد اما وقتی ننه کلاغه رو دید نفس راحتی کشید و گفت: خانم مهربون یک فال ازم می خری؟
بله که می خرم عزیزم، اما یه شرط داره
چه شرطی؟
وقتی فالم رو خریدم بیای برات یه غذای خوشمزه بخرم با هم بخوریم
لبخند زیبایی روی صورت جوجه کلاغه نشست اما عمر کوتاهی داشت و به سرعت محو شد.
خانم مهربون…نمیتونم وقتی خواهر و برادر کوچکتر از خودم گرسنه توی خونه هستند من غذای خوشمزه شما رو بخورم.
پس بیشتر می خرم که برای اونا هم ببری
جوجه کلاغه ناراحت تر از قبل گفت: نمیشه. من با دوستام میام اینجا اگه من از شما غذا بگیرم اونا هم دلشون می خواد. شما که نمیتونید برای همه
دوستای من و خواهر و برادرم غذا بخرین. تازه، ما برای یک کلاغ زشت و بداخلاق کار می کنیم ممکنه منو بیرون کنه که به جای پول از شما غذا
گرفتم. ننه کلاغه نمیدونست چی باید بگه باشه،پس ۵ تا فال ازت میخرم
جوجه کلاغ زیبا دستاشو که تا اون لحظه پشتش قایم کرده بود جلو اورد و دستمال کهنه ای رو روی زمین گذاشت تا فالها رو به ننه کلاغه بده و بعد با
خوشحالی پولی که گرفته بود رو لای اون دستمال پیچید.چرا از اون دستمال انقدر محافظت میکرد و هر لحظه ترس اینو داشت که کسی ازش بگیره؟یعنی کلاغی پیدا میشد که پولهای این دختر بیچاره رو بدزده؟؟ سر اون بچه چی اومده بود؟ آرزوهاش کجا رفته بود؟ به خاطر اورد وقتی بچه
هاش همسن جوجه کلاغه بودند چقدر بهانه می آوردند. سر هر مغازه می ایستادن و برای خریدن یه خوراکی خوشمزه پافشاری می کردن. اما این دختر اونقدر زود بزرگ شده بود که حتی فرصتی پیدا نکرد یک بار جلوی مغازه بایسته و مامانش رو مجبور کنه براش یه غذای خوشمزه بخره.
ننه کلاغه بعد از چند لحظه به خودش اومد و متوجه شد دخترک رفته.سرجاش یه شاخه گل براش گذاشته بود. داد زد: دخترجان صبر کن بزار پول گلتو بدم
نیازی نیست خانم مهربون این یه هدیه هست، بدین به همسرتون
ننه کلاغه با خودش گفت: مهربون تویی دختر که سخاومتندانه گلی به این زیبایی رو که از من بیشتر بهش احتیاج داری بهم هدیه میدی. مهربون تویی،
با اینکه دنیا به تو بدی کرد ولی تو به همه خوبی می کنی. قلب کوچیکت پر از محبته و برای تک تک عزیزانت می تپه، مهربون تویی دختر جون
بالاخره به پارک رسید، روی نیمکتی نشست و آهی کشید: آخ خدا…از درد پام بنالم یا جوونی که بی هدف این ور و اون ور میره و ترسوندن پیرزنی مثل من شده سرگرمیش، یا کودکی فراموش شده اون دختر.
همینطور که با خدای خودش درد و دل میکرد روبروش ۲ تا کلاغ رو دید که عاشقونه به هم نگاه می کردند و گه گاهی با دلهره اینکه کسی اونا رو نبینه همدیگرو می بوسیدن. کنار هم خیلی شاد بودن. ننه کلاغه از دیدن اونا لذت میبرد. حس قشنگی رو به یادش می آوردن. آغوش های گرم آقاکلاغه، بوسه های پر از عشقش. از یادآوری این خاطرات گونه هاش سرخ شدند. چند دقیقه بعد باغبون پارک دوید طرفشون، معلوم بود نمیتونه حرف بزنه. با دست به شونه هاش اشاره می کرد و بعد نشون میداد که باید برن. اونها هم باعجله از هم جدا شدن و هر کودوم از یه طرف راهشو کشید و رفت، اما تا آخرین لحظه نگاهشون رو از هم برنمیداشتن، غم بزرگی توی چهره هردوشون نشست، غمی که برای ننه کلاغه خیلی آشنا بود و شاید برای همه مردم اون شهر. به اطرافش که نگاه کرد. کلاغ پلیس رو همراه دو تا کلاغ چادری دید که توی پارک گشت میزدن و تازه متوجه منظور باغبون شد. یادش رفته بود توی این روزا دیگه نمیشه آزادانه عاشق شد و عشق ورزید. نمیشه بدون ترس عزیزی رو به آغوش کشید.
قلب ننه کلاغه به درد اومد. توی همین فاصله کم بین خونه و پارک چه چیزایی که ندیده بود. هرجای این شهر پر ازغم بود. شادی هاش یا ظاهری بودند یا عمرشون کم بود. توی جوونیاش هرموقع دلش میگرفت روی زمین طاقت نمی آورد، پرواز میکرد و میرفت اون بالا بالاها. بالهاشو باز کرد که پرواز کنه….اما یادش اومد توی این شهر خیلی وقته که پرواز کردن ممنوع شده.
چشماشو بست و اشک گونه هاش رو خیس کرد:
آقا کلاغه خوب شد که نیستی. تو طاقت این همه غم رو نداشتی .






